تبليغاتX
اسیرخاک
























اسیرخاک

با سبز شدن چراغ حرکت می کنم...

بی توجه به حرفهای نیمه تموم چشمها!

کلی کار نیمه تموم! دارم که باید انجام بدم...

مثل همه آدمهای شهرم!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:37 توسط اسیرخاک| |

همیشه پشت چراغ قرمز سه راه خیام می بینمش ...

با یک رد عمیق سالک روی گونه چپش ...

و چشمایی که خسته است ..

خسته اما سرشار حرف....!

انگار قراره اولین درس روزمو از چشمای پسرک روزنامه فروش بگیرم....


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:21 توسط اسیرخاک| |

مدت زمان مدیدی است که دلم می خواهد بنویسم

اما هربار که اراده می کنم به نوشتن، با چند کار مهم تر مواجه می شوم

از امتحانات دانشگاه گرفته تا مسئولیت های ریز و درشت و کلاس های متفرقه و...

دلم به سمتی است و عقل و محاسبه کردن ها و اهم و مهم کردن هایش 

به سمتی دیگر

همان نزاع همیشگی عقل و دل!

موقعیت ها تفاوت می کند اما نزاع همچنان پا برجاست

و همیشه با اهم و مهم کردن ها در میدان عقل، افسار را به دستانش می سپارم

و دل تنهاتر از همیشه به گوشه ای می خزد....ساکت!

چون نهیب عقل شنیده می شود و ته صدای دل قرار نیست مجال شنیدن پیدا کند!

دلم برای دل می سوزد! برای شکست همیشگی اش در برابر عقل!




نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:15 توسط اسیرخاک| |

 



به ملاقات پروردگارت، رستگار می شوی...


ما چه کنیم با درد یتیمی و داغ بی کسی؟

ما چه کنیم با کاسه های شیر؟

ما چه کنیم با دست نوازشی که از سرمان کم می شود؟

ما چه کنیم با دنیای بی علی؟


بمان آقای غریبم

شما را به غربتتان قسم، بمان!

کاش می توانستم برای ماندنتان به عزیزی سوگندتان دهم که...!


شرم دارم!


آخر دنیای ما بد کرد!

هم با شما...

هم با ...

.

.

.

.

 

شاید هر که جای شما بود، رفتن را به ماندن ترجیح می داد!

برای کدامین قدرشناسی ها بمانی آقا؟


برای آنانکه سلامت را بی پاسخ گذاشتند؟

یا آنانکه فاطمه ات را آزردند؟

یا آنانکه دعوت حسینت را آنطور پاسخ دادند؟

یا آنانکه قصه غصه زینب را رقم زدند؟


برای چه بمانی آقا؟


برو....


کمال خودخواهیست که بخواهم بمانی!

مگر محب به رنج بیش از پیش محبوبش راضی می شود؟!

.

.

.

.

 

بلواییست در دل..

میان ماندنت و رفتنت

بلوایی از جنس آشوب یتیمانی که اشک درچشم دارند و امید بهبودت در دل!

دلم نجوا می کند...بمان!

ولی دردنیایی که قدرت را بدانند!

در دنیایی که لایق علیست!

در دنیایی که کوچک نباشد!

دنیای کوچک نمی تواند شما را در خویش جای دهد!

.

.

.

اما ...؟!

.

.

.

چطور دنیا را بزرگ کنم به وسعت علی؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:35 توسط اسیرخاک| |



لحظه ها!

یکی پس ازدیگری

رسم زمانه است

رسالتشان رفتن است نه ماندن

گذشتن است نه سکنی گزیدن



اما اینبار ،

کاش بمانند!

کاش بدانند!


بدانند رفتنشان مساویست با ...

با یتیمی...

با غربت...

با بی کسی...

با درد...


آشوبیست دردل!

ای کاش هایی که یکی پس از دیگری قد می کشند از باغچه ی احساسم!


کاش سحر نرسد!

آخر این سحر با تمامی سحرهای قبل و بعدش فرق می کند.


به اینجا که می رسم عقل براحساسم می تازد!

و فریاد می زند که ای کاش هایم ناشدنی است!

عقل می خواهد تمامی نهال های روییده از باغچه احساس رااز ریشه بخشکاند!


ولی احساس دوباره نهالی نو می پروراند!


پس اگر آمدن سحر حتمی است،

کاش علی این سحر در خانه بماند!

کاش نماز را با زینب بخواند...



اما...

.

.

.

انگار نمی شود...

انگار علی نمی تواند در خانه بماند...

تاب رفتن دارد...


.

.

.

پس...

.

.

پس ایکاش در مسجدی دیگر نماز بخوانی علی جان!

در دیاری دور از کوفه...

آخر از کوفه می ترسم!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 3:9 توسط اسیرخاک| |



با خودت می گویی : چه می شود کرد؟

دنیا می گردد و تو می گردی...

زمین می چرخد و تو می چرخی...

و تداوم این تکرار تا همیشه!


اما...؟!

اما نه!

.

.

.


نفس بکش!

عمیق...

ریه هایت باید سرشار از اکسیژن تازه شود...!

.

.

.


و به خودت نگاه کن!

عمیق تر...

.

.

.


به قلبت ....که هم صدا با روزمرگی هایت می تپد...طبق عادت!

نیازمند گرماست!

گرمایی که به تپش هایش روح ببخشد و ازآن پس بتپد نه طبق

عادت که از سرعشق!

.

.

.

پلک هایت را ببین!

غبار گرفته اند!

باید که شسته شوند با شبنم بهار...!

.

.

.

زبانت را بنگر!

چه خسته است ازحمله بی رحمانه ی واژه...می خواهد بگریزد از واژه و

پناه برد به سکوت!

.

.

.


و گوش هایت!

زنگ زده...

سالهاست که مجالی نیافته برای شنیدن!

پر است از هیاهوی زمانه!

میان همهمه ها تیز می شود به امید شنیدن آوایی آشنا...

اما  هجوم همهمه ها ،قدرتمندانه پیش می تازد!

.

.

.

 

وغریب تر از همه داستان چشم هاست!

چشمان بی نور و کم سو...

همانها که سالهاست عادتشان داده ای فقط پیش پایت را ببینند

تا زمین نخوری!

و امروزهم زمین خوردی و هم تماشای افق های دور را

به فراموشی سپردی...

وغریب ترین قربانی این حماقت، چشم هایی شد که هرگز یاد نگرفتند افق را

ببینند...امروز کم نور تر ازهمیشه ، چراکه نور در آغوش دوردست ها بود!

.

.

.

داشتم اندیشه ات را ازیاد می بردم!

همان ها که پلاسیده اند...!

مدت زمان مدیدی است آبیاریشان نکرده ای...

زمینشان را بنگر..چون کویری عطشناک...چشم به راه باران..

باران ببارد، زمین اندیشه ات جان می گیرد و دوباره فکر می روید...!



 

 

پ.ن : اکنون مجالی یافته ای برای رویش اندیشه و تابش چشمانت!

پناهی یافته ای برای سکوت ، گرمای قلبت و غبارروبی از پلک هایت!

فرصتی نو رسیده...

زنده شو ...نفس بکش..جان بگیر!


پ.ن 2 : رمضان، ماه فرصت ها بر همه دوستان مبارک. . . در لحظات خوش این

ماه،منم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 5:20 توسط اسیرخاک| |



دنیای غریبی است

دنیای پرواهمه و آشفته ای که نداشتن ها را فریاد میزند و داشتن ها را درسکوتی سرد

وسنگین برای لحظه ای کوتاه...!!مروری اجمالی...!!

و آدمی دراین دنیا درحسرت نداشتنها می گرید بی آنکه از فراز آنچه که دارد، لبخندی

به جهان..

به آدمیان...

به نسیم..

به خاکی که بوی باران تابستان می دهد..

هدیه کند!

به راستی درچنین جهانی، بوی خاک و شبنم گلبرگ و لطافت نسیم و عطربهار

وسبزه تابستان و سپیدی برف، درزمره داشتن ها به حساب می آیند؟!

امروزبرخلاف جریان زمانه به داشتن هایم اندیشیدم آنقدر که زبان قاصر شد از ذکرش...

به تکه نانم..

خرده هوشم..

سرسوزن ذوقم..

مادر بهتر از برگ درختم..

و خدایم که در این نزدیکی است..*

.

.

.

و پدر ....

پدر، بزرگ واژه وصف ناشدنی...


و دستانش...

دستانی که هنوز فرصت هدیه کردن بوسه ام را به گرمی رگ ها ی ملتهب وبرجسته اش

دارم..


و موهای سپیدش...

موهایی که هنوز میتوانم شانه اش کنم و به بهانه ی شانه، نگاهی به غباردلگیر زمان ...


و آغوش گرمش...

 پناه خستگی های دیروز وامروزم...


و نگاه مهربانش...

نگاهی که عشق را فریاد می زند حتی اگر لبها نجنبد و واژه ها به یاریش نشتابد...


کاش ذره ذره وجودم زبانی میشد برای بیان مهری که وصف ناشدنی است و

عشقی که مرزبیان را درمی نوردد..

اشک دراین لحظه ی نوشتن برپهنای صورتم سکنی گزدیده شاید برای انکه بگوید

قصور زبان را میشود با نگاهی..

با اشکی..

با شوقی..

نشان داد!

پروردگارا! سپاس که با مناسبتی مبارک ، نعمتی که گاه در پیچ و خم روزمرّگی ها

و روزمرگی ها، به فراموشی میسپاریمش... به یادمان آوردی!

امان از انسان و نسیانش!



* به یاد سهراب که از داشتن ها گفت و رفت به امید چشم هایی که شسته شوند

و جور دیگر ببینند!

پ.ن : عنوان مطلب را گذاشتم داشتن های امروز...تا بدانم فردایی همین داشتن ها تبدیل میشوند به

نداشتن هایی که در حسرتشان....

پروردگارا! به حرمت صاحب چنین روز مبارکی، یاریمان کن دینمان را به داشتن هایمان ادا کنیم...همین!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 16:22 توسط اسیرخاک| |


الهی!


از من چه آید؟

وازکرد من چه گشاید؟

طاعت من، به توفیق تو

خدمت من، به هدایت تو

توبه من، به رعایت تو

شکر من به انعام تو

ذکر من به الهام تو

همه تویی!

من که ام؟

اگر فضل تو نباشد، من بر چه ام؟


پ.ن: دلم گرفته بود و الهی نامه ی  خواجه عبدالله ...همین!

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 0:27 توسط اسیرخاک| |

نگاهت آسمان پر ستاره ي شب را درآغوش مي كشد و قلبت با ظلمت بي كرانه پيوند مي خورد...

غمي در گوشه تنهايي خويشتنت رخنه مي كند...باورت اينست : ظلمت نه شايسته آدمي است...

نگاهت را تا ژرفا همراهي كن..ارمغان هستي به تو دنياي اضداد است لبخند همراه با اشك..

شادي در بطن غم...

 و نور در پس ظلمت..

اما نور دركجاي آسمان ظلمت زده؟؟

ستاره هاي چشمك زن...؟

نه!

پهناي تيرگي آنقدر گسترده است كه روشنايي عظيم تر را طلب مي كند....

هراس تاريكي در كلبه ي دل سكني گزيده..

تو و گريز از هرچه رنگ تاريكي دارد...

به كدامين سو پناه بري؟خيمه ي ظلمت بر ستون نگاهت استوار و برافراشته...

اما

.

.

.

مهتاب...

آري..روشناي مهتاب،ظلمت هراس انگيز شب را درنورديده..

تو همچون كودكي مي گريزي از ظلمت...از هراس...از وحشت

تا مهتاب...تا روشني ...تا رهايي

دنياي اضداد را به خاطر داري؟؟

مهتاب و آسمان شب!

دل انگيز و آرامش بخش ...ديگر نمي هراسي!

بلنداي نگاهت را گره مي زني به بي كرانه ي روشني بخش مهتاب

و مي انديشي كه چه مي بيني در اين بي كرانه؟

.

.

.

 

استواري...

با خود ميگويي مهتاب هميشه استواراست.

استواري بخشنده..همان كه نور ميخشد بي انكه در ازاي زدودن هراست،غنيمتي طلب كند.

همان كه در صحنه ي بي كران مي ايستد بي آنكه بهراسد از لشكر شب..

شجاعتش دل را مي فريبد

 دل كه گرفتار شد..چشم محبوب را مي جويد...

و تو محبوب را مي جويي چون آنچه نداري دراو مي يابي...!

اما اين استواري روزي خواهد شكست؟!

نگاهت را از افلاك به خاك مي آوري...از آسمان به زمين...به رود روان و بركه ي برجاي نشسته ي روي

 خاك

تصوير مهتاب برآب..

باز هم فريبندگي و داستان دلدادگي

سنگي برداشته و به بركه مي افكني با شدت و حدتي كه گويي تمامي شور كودكانه ات را رها

مي كني..

به ناگاه سنگ، تن لطيف بركه را ميخراشد..

فرياد بركه را ميشنوي...

و موج...همان حركت درد و زخم و فرياد بركه...

با زخمي شدنش ..تصوير مهتاب هم درآب مي شكند

مهتاب..موج...همان حركت زخم!

دوست نداري مهتاب را شكسته ببيني

دوست نداري باور كني كه پناه هراس ديروزت، امروز خود نيازمند پناهي است!

پس از گريختن از ظلمت، اكنون آرامشت را در پناه نور يافته اي..مگر ميشود منبع آرامشت را به سنگ

بازي كودكانه اي ببازي؟

آنچه ميبيني باور نميكني.

دوباره نگاهت ..ازخاك به افلاك...

استوار ومقاوم..

اين است تصوير هميشه دوست داشتني تو از مهتاب...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 12:20 توسط اسیرخاک| |

ترم پیش با استاد عالم و فاضلی جلسه ای تحت عنوان آسیب شناسی ازدواج درایران داشتیم ازآنجاکه

دوستان سایر رشته ها و دانشگاه ها امکان حضور درجلسه را نداشتند و برخی دوستان هم مورد

اطلاع رسانی قرار نگرفتند با آنان عهدی مبنی بر ارائه ی ماحصل جلسه در این وبلاگ جهت استفاده

ازفرمایشات استاد بسته شد از تاخیری که دراین وفای به عهد صورت گرفت عذرخواهم. ضمنا تصمیم به

گزاره نویسی مطالب جلسه جهت انتقال سریع تر مطلب گرفتم ازدوستانی که با این سبک نوشتار تا

حدی بیگانه اند عذرخواهم.

گزاره های اصلی جلسه ی مذکور :

 1- دوران تجرد برای رسیدن به توانایی های مورد نیاز ازدواج طولانی شده است.

1-1 ازدواج پسران اززمان تشکیل ارتش رضاخان و وضع دوره سربازی به تاخیر افتاده است.

2-  حدودا 10 الی 12 میلیون پسر و دختر بالای 18 سال مجرد وجود دارد.

1-2- فرمول قدیمی حل این مسئله تفکیک دختران و پسران مجرد بود.

1-1-2- طبق این فرمول دختران درخانه ماندند و پسران در اجتماع حضور یافتند.

3-  هنجارهای اجتماعی مربوط به دختران درجامعه ی ایران تغییر یافت.

1-3- اولین هنجار اجتماعی تغییر یافته لزوم رفتن دختران به مدرسه بود.

1-1-3- این تغییر هنجار درصورت تداوم تحصیل دختران تا پایان دوره راهنمایی برتاخیر درازدواج

بی اثر بود.

 2-3- دومین هنجار اجتماعی تغییر یافته زیاد شدن مقدار درس خواندن دختران و طولانی

 شدن تحصیل آنان بود.

1-2-3- پذیرش رفتن دختران به دبیرستان با تأخیر در ازدواج قرین بود.

3-3- ورود دختران به اجتماع رسمی جداگانه ای به نام مدرسه سبب تغییر مشاهدات مردم

شد.

1-3-3- ازجمله مشاهدات تغییر یافته مشاهده ی دختران در اجتماع پس از تعطیلی مدارس

بود.

1-1-3-3- عواطف انسان های حساس درمقابل این رخداد تحریک شد.

4-3- ازتغییرات هنجاری دیگر پذیرش ورود دختران به دانشگاه ها بود.

1-4-3- کمبود دانشگاه ها سبب پذیرش تحصیل دختران دردانشگاه سایر شهرها شد.

2-4-3- عواطف انسانی وعقاید سنتی درمقابل ایجاد دانشگاه های مختلط بیشتر تحریک شد.

3-4-3-  پسران به رقابت با دختران برای ورود به دانشگاه و دستیابی به مشاغل نادر و

مستلزم تحصیلات بالا پرداختند.

1-3-4-3- عده ای ازپسران از شرایط رقابت آمیز مذکور فرار کردند.

1-1-3-4-3- ارزش دانشگاه و رقابت برسرآن همچون گذشته پابرجا بود.

5-3- این حضور دختران درفضاهای آموزشی به سایر فضاها نظیر پارک، خیابان، بازار

و...نیز تسری یافت.

6-3- باگذشت زمان اشتغال بانوان رواج یافت.

7-3- دراثر این تغییر شرایط تأخیر در سن ازدواج دختران رخ داد.

4- هنجار اختلاف سنی در ازدواج (بزرگتر بودن شوهر از بانو) ازهنجارهای مربوط به ازدواج

درجامعه ی ایران است. 

1-4- امکان برقراری تعادل درصورت ازدواج دختران وپسران هم سن بیشتر بود.

2-4- مثال : دختران در سن ازدواج اکنون به ازدواج با پسران 5 سال پیش(با فرض

 اختلاف سنی 5 سال) تمایل دارند.

3-4- بین بالارفتن سن ازدواج دختران و پسران و هنجار اختلاف سن ناهماهنگی است.

5-  شهرنشینی و مهاجرت و  تحصیلات افزایش یافته است.

1-5- مهاجرت های افزاینده به شأن دختران وپسران درسن ازدواج نظیر مهاجرت از

روستا به شهر برای تحصیل افزایش یافته است.

1-1-5- منزلت دختران و پسران مهاجرت کرده و شبکه ی اجتماعی آنان تغییر می یابد.

1-1-1-5- شبکه اجتماعی سابق دختر بدلیل تغییرمنزلت وی اجازه خواستگاری به خود نمی

 دهد.

2-1-1-5- دختر با شبکه اجتماعی جدید به دلیل تفاوت خانواده ها ازدواج نمی کند.

3-1-1-5- این دختران با پسران دارای شرایط همسان امکان ازدواج بیشتری دارند.(مثلاً ازدواج

دختر روستایی به شهر آمده و تحصیلکرده با پسری با همین شرایط)

1-3-1-1-5- یافتن این افرادهمسان مشکل است.(نتیجه = تاخیر درازدواج دختران)

2-1-5- رعایت دقیق شأن توسط پسران لزومی ندارد.(امکان ازدواج پسر روستایی با دختر

شهری)

6- طبقه متوسط جدید با شروع بوروکراسی رشد یافته است.(طبقه کارمندان فروشنده ی

خدمات علمی)

1-6- این طبقه به نزدیک نشان دادن خود به اشراف تمایل دارند.

1-1-6- این طبقه خود را بیشتر ازآنچه هستند نشان می دهند.

1-1-1-6- این طبقه به ازدواج با افراد ناآشناتر تمایل دارند.(بدلیل ناآگاهی افراد غریبه از طبقه

اجتماعی واقعی آنان و امکان ازدواج این طبقه با افراد خارج از خاستگاه اجتماعیشان)

1-1-1-1-6- ناآشنایی گسترده وامکان ظاهرشدن افراد درمجامع جدید سبب آرزو پردازی

افراد درمورد ازدواج با افراد خارج از خاستگاه اجتماعی آنان می باشد.

2-1-1-1-6- امیال وخواسته ها و آرزوهای فرد توسط جامعه باید کنترل شود.(نظریه ی

دورکیم)

7- افراد درسیستم همسرگزینی سنتی با 4 نسل یک فرد(با پدران و پدربزرگان وی)

آشنایی داشتند.

1-7- پیش بینی واکنش های بعدی فرد براساس علم به واکنش های قبلی وی وسه

 نسل قبل تر وی ممکن بود.

1-1-7- یافتن افراد هم کفو به سادگی میسر بود.(بدلیل دراختیار داشتن انبوه اطلاعات از افراد

وخانواده هایشان)

2-1-7-کنترل اجتماعی شدید این افراد آشنا برای جلوگیری از بروز اختلاف بین زوجین وجود

داشت.

8- در همسرگزینی فعلی افراد اطلاع و آشنایی نسبت به یکدیگر وخانواده هایشان ندارند.

(بدلیل گسترش شبکه های اجتماعی ناآشنا)

1-8- یافتن افراد هم کفو دراین سیستم غیرممکن یا مشکل می باشد.

1-1-8  ناآشنایی منجر به تاخیر درازدواج می گردد.

2-1-8- نبود کنترل های بعدی منجر به افزایش طلاق می شود.

2-8- هیچ گونه سیستم تازه به جای سیستم سنتی سابق جایگزین نشده است.(منحل شدن

سیستم سنتی و عدم ارائه ی سیستم جایگزین)

1-2-8- برخی راهکارها نظیر مهریه سنگین،حق طلاق با بانو،یافتن زوج مناسب

توسط خود دختر وپسروافزایش سختگیری های مربوط به ازدواج نامناسب می باشد.

1-1-2-8- دلیل نامناسب بودن این راهکارها ناشی شدن مشکل ازجای دیگر است.(همان

ناآشنایی وعدم شناخت مسئله ی اساسی است)

9- راهکار اجتماعی ایجاد سیستم همسرگزینی توسط جامعه است.

1-9- صدور دستورالعمل های فردی از تحلیل های کلان اجتماعی نادرست می باشد.

1-1-9- کم گرفتن مهریه وآسان گرفتن مراسم دستورالعمل فردی است وجامعه باید مسئله

را دربعد کلان حل کند.

 


 

 

 

  

 

 

 

  

  

 

 

       

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 13:17 توسط اسیرخاک| |

Design By : Night Melody